دل من
جز نقش تو در نظر نیامد ما را
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نیامد ما را
اندر دل من بدین عیانی که تویی وز دیده من بدین نهانی که تویی وصاف ترا وصف نداند کردن تو خود به صفات خود چنانی که تویی
![]()
![]()
وجودم
مثل نسیمی است که
از فصل شکوفه باران قلبت و از فاصله های دور
مهربانی را با خود می آورد
نگاهت...
مثل ابری است که وجودم را
سرشار از ترانه های بارانی میکند
چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام
که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام
نه آشنایی ام امروزی است با تو همین
که می شناسمت از خوابهای کودکی ام
عروسوار خیال منی که آمده ای
دوباره باز به مهمانی عروسکی ام
همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو
به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام
مرسی امین ![]()
![]()
من وتو
یادت بیاورم
هیچ لازم نیست دلهره ی ایینه
از روییدن باد را به رخم بکشی
من آن قدر طعم گس ایینه را چشیده ام
که محرم ترین آشنای باران شده ام
این متن رو همیشه دوست داشتم و دارم
این خاصیت تورا خواستن است
که تا قلم به دست میگیرم دور تو گشتن آغاز میشود...
تو وارد شدی...من مست شدم... ترنج افتاد...
دست من ماند و تیغ !
خاکستری
در غلظت تنهایی ام
تو را دعوت میکنم
شعرهایم را برایت چیده ام
تایکی را میل کنی
ودر من زاده شوی
آن وقت که در من زاده می شوی
دیگر برای تو من یکی هستم
یکی!
زندگی ام را نثارت میکنم
همراه با جوانه هایش
به سکوتم دعوت می شوی
وقتی همیشه دلتنگم باشی؟!..
یک حکایت بیشتر نیست
زندگی بارانی چشمانم
تکرار روز هایم
با طپش
سکوتی مبهم!
به خود گویم
که چرا ؟
چرا تلخ بگذ شت؟
بوسه هاي تو
لحظه در آغوش گرفتنت
عمر دوباره است
اول اول بهار است
بوسه هاي تو
مرا شايد از حرارت
هلاک کرد
لانه
در چشمانم برایت لانه ای میسازم
از شاخه های مژگانم
جایگاهی
ترنم اشکم
روی شاخه ای تو را تکان میدهد
ومرا میبینی
ومن
سوگلی چشمانت میشوم
مجنون لیلایی
شبی مجنون نمازش راشکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یارب از چه خارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق ، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یاربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
دوست دارم
دوست دارم
من چه مي دانستم دل هرکس دل نيست
زندگی از دل من
یک نگاه از پشت یک پنجره است
یک نگاه ابری
با دلی بارانی
همه خاطره هایم
پشت این پنجره ها زندانی ست
و دل کوچک من
دست یک بچه شوخ
تا ابد
به بازی ست
یک دل ساده چها در سر داشت ؟!
آن زمانی که نگاهم به نگاهت شد پیوند چه شوقی داشتم
ولی ارام ... شکستی دل امیدم را
ان کسی را که یار می پنداشتم
بی وفا بود
ندانست دردم
بی وفا بود
نشد همدردم
شاعر:لیلی

